محمد على مجاهدى
348
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
منشأ علم ازل ، عالم سر اللهى * كه ز آينده و هم رفته مراوار است جمر . . . گفت پيغمبر مرسل كه : حسين است ز من * سنى و شيعه ازين قول بود مستحضر . . . آنكه گر او نشدى كشته به راه اسلام * كس نمىداد ز اسلام و از اين شرع خبر . . . آنكه در كرب و بلا ، شاكر و صابر به بلا * از سر شوق فدا كرد عزيزان و پسر . . . خشكلب گردد و ، از آب نجويد قطره * گرچه در قدرت او كرد خدا ابر و مطر در فرات آيد و ، لعلى نكند تر از وى * آب نوشد ز سر نيزه و نوك خنجر آن خليل بن خليلى كه به روز ميعاد * جاى يك فديه ، فدا كرد ذبيحان يك سر خوش فدا كرد به صد شوق و رضا و رغبت * پسرى ، شير ژيانى چو علىّ اكبر . . . ابلهى گفت كه : در دهر نكرده عاقل * يك تنه جنگ به يك دشت سپاه و لشكر گويش : اى بى خبر از سر شهادت به يقين * اى گرفتار شقاوت ، همه افعال تو شر هر كه جز كشته شدن قصد ندارد به جهان * قاتل اريك بود ار صد ، نكند هيچ حذر آنكه تن عرضهء شمشير كند از سر شوق * زخم شمشير جفا هرچه فزونتر ، خوشتر اين بدن جامهء جان است و ، خود اين جامهء تنگ * نتوان كرد برون تا نشود چاك به بر اين يكى نكته ز اسرار شهادت بشنو * كه دو صد نكته درين كار بُد از عالم زر فديهاى خواست خداوند جهان ز ابراهيم * برد در كوى منا فديه چو پور آذر گشت تقدير كه اين امر به تعويق افتد * باز بيند رخ زيباى پسر را ، هاجر ليك امرى كه شود صادر از آن مصدر كل * لاعلاج است كه مجرى شود آن امر و قدَر ماند اين فديه يكى وام به اولاد خليل * اين پسر بود و ادا كرد به جان دين پدر سر اين حادثه خواهى ز حكيمان مىجوى * كه خود اين مسأله گويند تو را روشنتر جهل يك سو نه ، و از راه غرض بيرون شو * ديده بگشاى و ، به صحراى قيامت بنگر تا ببينى تو در آن وادى پرخوف و محن * بر سر مسند اجلال ، شفيع محشر هر شهيدى به صف حشر : شهى صاحب گاه * بر سر از تاج شفاعت ، ز جلالت افسر يك طرف : صف رسولان ، طرفى : صف فلك * از پى خدمت او بسته همه تنگ كمر انبيا ، مات ازين عزت و اجلال به حشر * شاد كه اين وعده پسر برد به سر خود نگويى كه : حسين از پى اين جاه و جلال * به تن خويش خريد اين همه اضرار و خطر بلبل باغ ابد بود و به زندان قفس * شادمان گشت چو بشكست قفس را بر و در . . .